تبليغاتX
لحظه به لحظه

لحظه به لحظه

قدر لحظات را بدونیم!!!

سلام

87/05/01- 10:21 - sobhan

خوبین دوستان

شکر

تا بعد

+ |


باغ من

86/08/12- 16:26 - sobhan

 {{{

a اخوان ثالث a

?آسماتش را گرفته تنگ درآغوش

ابر*با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی*

روز وشب تنهاست .

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران *سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست.

و رجز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زرتار پودش باد.

گو بروید . یا نروید . هر چه در هر جا که خواهد. یا نمی خواهد.

باغبان و رهگذرای نیست .

باغ نومیدان.

چشم در راه بهاری نیست.

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد.

ور برویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سربه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.

پادشاه فصلها پاییز.P

+ |


1

86/04/27- 11:54 - sobhan

از میان کسانیکه برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری به همراه می برند به کار خود ایمان دارند. "آنتوان چخوف"

این مطلب رو از کامنتی  که دوستان واسم گذاشته بودم بی اجازه ایشون پست کردم


 

+ |


قافله

85/11/18- 15:6 - sobhan

 عمر با قافله شک و یقین می گذرد

خاطر انباشته ،از خاطره و قصه و یاد

من بر اینم ، تو بر آن ژرف چو بینی همه هیچ

کودکانیم و به افسانه و افسونی شاد

+ |


دخترک عروسک شکن

85/11/12- 22:42 - sobhan

با دستهای کوچک خویش بشکاف

از هم پرده دلم را

بشکن حصار نور سرد راکه می وزد

در خلوت بی بام و در کاشانه من

پرکن سرتاسر فضا را

با چشمهای زیبای خویش

کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت

کم کم ببین این پرشگفتی عالم ناآشنا را.

دنیا و هرچیزی که در اوست

از آسمان و ابر و خورشید و ستاره

از مر غها ، گلها و آدمها و سگها

وز این لحاف پاره پاره،«دل»

تا این چراغ کور سوی نیم مرده.«جان»

تا این کهن تصویر من، با چشمهای نیم باز

تا فرش و زمین

اکنون بچشم کوچک تو  پر شگفتی ست،

هر لحظه رنگی دارد.

خواند به خویشت .

فریاد بی تابی کشی ،

وقتی گریزد نقش دلخواهی زپیشت

یا همچون قمری با زبان بی زبانی،

محزون و نا مفهوم و گرم ، آواز خوانی.

ای لاله من!

تو میتوانی ساعتی سر مست باشی

با دیدن یک شیشه سرخ

یا گوهر سبز

اما من از این رنگها بسیار دیدم.

وزاین سیه دنیا و هر چیزی که در اوست

از آسمان و ابر و آدمها و سگها

مهری ندیدم، میوه ای نچیدم

وزسرخ و سبز روزگاران

دگر نظر بستم ، گذشتم، دل بریدم.

دیگر نیستم در «بیشه سرخ»

یا «سنگر سبز»

دیگر سیاهم من ، سیاهم

دیگر سپیدم من،سپیدم.

وز هرچه بودو هست و خواهد بود، دیگر

بیزام و بیزارم و بیزارم

نومیدم و نومید و نومید،

هر چند می خوانند«امید»م

نازم به روحت ، با این عروسک

تو می توانی هفته ای سرگرم باشی

تا در میان دستهای کوچک خویش

یکروز آن را بشکنی ، وز هم بپاشی.

دلم را ،دلم را دلم را

من نیز سبز و سرخ ورنگین

بس سخت و پولادین عروسکها شکستم

و اکنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها

چون کولیی دیوانه هستم.

وز باده ای روزی شود، شب

دیوانه مستم.

من از نگاهت شرم دارم

امروزهم با دست خالی آمدم من

مانند هر روز

نفرین ونفرین

«اخوان ثالث» با کمی تسخیر

بچه ها کم کم به لحظات جدایی نزدیک میشویم

خوب طوری خواهم رفت که رفتنم ملموس نباشد.

البته حالا وقت دارم اما...

+ |